تبليغاتX
خورشید نهان

خورشید نهان

 

آخر ای محبوب زیبا                          بعد از آن دیر آشنایی

آمدی خواندی برایم                          قصه ی تلخ جدایی

مانده ام سر در گریبان                    بی تو در شبهای غمگین

بی تو باشد همدم من                  یاد پیمانهای دیرین

آن گل سرخی که دادی                   در سکوت خانه پژمرد

آتش عشق و محبت                     در خزان سینه افسرد

اکنون نشسته در نگاهم               تصویر پر غرور چشمت

یک دم نمی رود از یادم                چشمه های پر نور چشمت

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت21:45توسط مریم | |

 

 

 

 

احساس می کنم ذهنم آرام است ظاهرا هنوز خوب می فهمم مارسل پانیول چه می گوید چند روزی است دوباره ژان دو فلورت می خوانم ساعتها به نوع نگرش کافکا,سارتر و هدایت فکر می کنم و با فروغ زندگی می کنم چند ماهی است قلم شعرم بی جوهر است ولی در عوض زیاد ترجمه می کنم سایه را ترجمه می کنم که از زوایای پنهان وجود آدمی سخن می گوید

هنوز هم صبح تا شب پنجره ی اتاقم باز است و احساسم را با هوای تازه ,تازه می کنم احساسی را که کم کم داشت نم می کشید ... هنوز هم قدم زدن روی برگها ی پاییزی ,بیرون رفتن تو هوای برفی و خیس شدن از طراوت بارون قشنگترین رویداد های زندگی مریم اند

و مثل همیشه باور دارم که جنگل بی نهایت ترین نهایت هستی است و سپید بکر ترین رنگ دنیا ست و زیبا ترین لباس لباسی است که احساسم را آزاد و راحت بگذارد و اعتقاد دارم که باید راحت زندگی کرد بی هیچ قید و بندی از تجمل و مکنت و دارایی که هیچ کدام بد نیستند تا جایی که پابند نباشند

و بزرگترین آرزویم هنوز هم همان آرزوی 7 سال پیش است بی هیچ تغییری ....

ولی باز هم زبان رودین را نمی فهمم و انتگرال سه گانه های زندگی ام مثل گذشته حل نمی شوند و نمی دانم آنالیز ریا ضی خودش را در کدام پستوی ذهن من پنهان کرده ...و چرا تا وقتی آدم ها به راحتی زبان هم را می فهمند باید به هزارو یک زبان حرفها را به خورد کامپیوتر داد حالا از پاسکال گرفته تا c++ و...

هنوز هم تنها چیزی که از درس جبر مجرد به یاد دارم همان سبیل های از بناگوش در رفته ی پرفسور دوستی است که با همه ی ابهت و بد اخلاقی هاش ...نمره خوب می داد

خلاصه من از این قسمت زندگی چیز زیادی نمی فهمم کلا بخش ریا ضیات مغز بنده نیمه تعطیله ولی خوب این قسمتش هم اونقدر خاطره داره که...نمی شه بهش گفت نیمه ی دشوار زندگی

و هنوز هم پنجره ی اتاقم رو به عشق و اشتیاق باز است و من در انتظار روزهای سر شار از عشق پاییزی  خیره می مانم به وسعت زندگی از دریچه ی  همین پنجره ها

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت14:21توسط مریم | |

 

 بر شانه من کبوتریست

 

که از دهان تو آب می خورد

 

بر شانه من کبوتریست

 

که گلوی مرا تازه می کند

 

بر شانه من کبوتریست

 

با وقار و خوب

 

که با من از روشنی سخن می گوید

 

و از انسان که رب النوع همه خداهاست

 

من با انسان در ابدیتی پر ستاره گام می زنم.

 

در ظلمت

 

حقیقتی جنبشی کرد

 

در کوچه مردی بر خاک افتاد

 

در خانه زنی گریست

 

در گاهواره کودکی لبخندی زد

 

آدم ها هم تلاش حقیقتند

 

آدم ها همزاد ابدیتند

 

من با ابدیت بیگانه نیستم.

 

زندگی از زیر سنگ چین دیوارهای زندان بدیع سرود می خواند

 

در چشم عروسک های مسخ

 

شبچراغ گرایشی تابنده است

 

شهر من رقص کوچه هایش را باز می یابد

 

هیچ کجا

 

هیچ زمان

 

فریاد زندگی بی جواب نمانده است

 

به صداهای دور گوش می دهم

 

از دور

 

به صدای من گوش می دهند

 

من زنده ام

 

فریاد من بی جواب نیست

 

قلب خوب تو جواب فریاد من است

 

مرغ صدا طلایی من

 

در شاخ و برگ خانه توست

 

نازنین جامه خوبت را بپوش

 

عشق ما را دوست می دارد

 

من با تو رویایم را رد بیداری دنبال می گیرم

 

من شعر را از حقیقت پیشانی تو در می یابم

 

با من از روشنی حرف می زنی و از انسان

 

که خویشاوند همه خداهاست

 

با تو من دیگر

 

در سحر رویاهایم

 

تنها نیستم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت20:58توسط مریم | |

 

 وای خدای من دارم دیوانه می شم حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده می خوام گریه کنم

ولی اشک همراهیم نمی کنه سرم از درد داره می ترکه قلبم تند تند می زنه ....

خدا یا امروز دیگه حسابی کم آوردم .

اونقدر خسته ام که حتی خوابم نمی تونه بهم کمک کنه نه می تونم حرف بزنم نه می تونم لال شم و صدام در نیاد

 تا کی باید همه ی احساسات خودمو نادیده بگیرمو فقط به دیگران توجه کنم منم حق دارم که نسبت به کسی یا موضوعی حسی داشته باشم اما انگار برام ممنوعه

 یه دوره ای چشم دوخته بودم به دفترو کتابام سرم به درس و مشقم بود اون روزا خیلی آروم تر بودم قشنگترین اتفاق زندگیم قدم زدن رو برگای پاییزی یا تماشای رنگین کمون بود...

اما امروز فرصتی برای اونها پیدا نمی کنم همیشه از خدا می خواستم ذهن آرومی داشته باشم ولی یه مدتیه نه می تونم درست درسمو بخونم نه می تونم از درگیری های ذهنیم لذت ببرم آخه یه وقتایی آدم ذهنش مشغوله ولی تمام فکرو خیالاش لذت بخشه

اما شرایط من دقیقا مثل یه حباب کوچیک روی یه استخر بزرگه حبابی که تنها نسیمی هستیشو به باد می ده این روزها روز گار قشنگی ندارم شادم ولی تو دلم قیامته می خندم ولی خنده هام تلخه اشکم هم که مدتیه خشک شده من موندمو خودمو خودم ....من موندم که از همیشه ی همیشه تنها ترم حتی از روزهایی که تک و تنها تو پیاده رو ساعتها قدم می زدم حالا با این که ظاهرا دوستای زیادی دور و برم هستند ولی احساسم بی نهایت تنها مونده بی نهایت

می خوام داد بزنم که آخه تو این دنیا منم هستم فقط یه حس مشترک همینو بس..............کمک ..من نفس کم آوردم ریه هام دیگه یاری نمیکنن چرا آدما درک نمی کنن که همه احساس دارن چرا فقط خودشونو می بینن به هر حال تو این لحظه تصمیم می گیرم برگردم به گذشته درس..پاییز ..رنگین کمون و تا می تونم عمیق نفس بکشم عمیق

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت11:15توسط مریم | |

 

 

ما

چمدان و قطار و

این موازی های ریل

می رویم

بی خبر

بی خداحافظی

 

بهمن کاظمی

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت22:4توسط مریم | |